تبليغاتX
...دلم برای خدا تنگ است

...دلم برای خدا تنگ است

...به نام خدایی که در این نزدیکی مواظب من و تو

شادی را بر گزینید…

 

پیر مردی خوش مشرب در یک برنامه ی

 

 پر بیننده ی تلویزیونی حضور یافت.

 

به او به خاطر برنده شدن در مسابقه ای جایزه دادند.

 

او با سر زندگی و روحیه ی بسیار شاد خود

 

 و مزاح ها یی که می کرد،توجه همگان را به خود جلب کرد.

 

مجری برنامه که تحسین پیرمرد در نگاه و کلامش موج می زد گفت:

 

" دیدن اینکه شما مرد بسیار خوشبختی هستید آسان است.

 

راز اینکه کسی بتواند به اندازه ی شما شاد و خوشبخت باشد چیست؟"

 

پیر مرد متبسم در پاسخ گفت:" پسرم چرا این سوال را می پرسی؟

 

جواب این سوال مثل روز روشن است.

 

من وقتی صبح از خواب بر می خیزم،دو انتخاب پیش رویم دارم.

 

یکی این است که شاد نباشم،اما می خواهم بدانی پسرم،

 

من آن قدرها هم که ممکن است بیاید احمق نیستم.

 

آن قدر زیرک هستم که شادی را بر گزینم.

 

در نتیجه تصمیم می گیرم شاد باشم...

 

"کل داستان هم همین است."

 

                                                                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 7:29 PM  توسط حسین  | 

به نام خدای خوبم….

 

بار دیگر از پنجره ی پر لکه ی دلم سعی کردم

 

دنیا را آنطور که شایسته ی آن است ببینم

 

دنیایی که امواج سهمگین آن ما را نیز از

 

 رسیدن به ساحل مطلوب دور ساخته است.

 

قایق محقر روح خود را که با هر موجی بر خلاف ساحل می رفت

 

 در خلوتی به آغوش گرفته و با خود در زیر دامان مهتاب

 

 به ساحل بردم،تار و پود ش از هم گسسته بود

 

 سعی کردم آن را ترمیم کنم،در سکوت ساحل

 

هنوز نور ماه را داشتم اگر چه امواج دریا با جنب و جوش

 

 مرا به سوی خود فرا می خواندند،اما هنوز کور سوی نور ماه ما را

 

 به خشکی مشرف به ساحل فرا می خواند و راه را به ما نشان می داد.

 

دل را به دریا زده و به همراه قایق نجات خود

 

 که گویی با هر قدم جانی دوباره می گرفت

 

 پا در دامان خاک نهادم هر چه از ساحل دور می شدم

 

 بیشتر شوق دیدار آن سوی کوهسار ان در و جو دم  ایجاد می شد

 

 ظلمت شب جای خود را به روشنایی روز داد.

 

خورشید از افق های دور طلوع کرد،در هنگام طلوع خورشید

 

 من نیز مطلوب خود را یافتم،مطلوبی که برای رسیدن

 

 به آن راهی طولانی را طی کرده بودم،سر انجام توانستم

 

 با چشمی باز به دنیا بنگرم و درست حرکت کنم.

 

تازه اول راه بود و راهی طولانی تر را در پی داشتم ولی

 

  فرق آن راه با راهی که طی کرده بودم در این بود که

 

 دیگر تا قیامت شب را در کنار ساحل پر تلاطم دریا نگذرانم…

 

 

                                   از دوست عزیزم صادق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 5:34 PM  توسط حسین  | 

دانه ی کوچک گندم

...در کوره راه روستا، به گدایی

 

از دری به دری دیگر رفته بودم

 

که ارابه ی طلایی تو چون رویایی

 

سخاوتمند در دور دست پدیدار شد،ودر

 

شگفت شدم که این شاه شاهان کیست!

 

امیدوار شدم وگمان کردم که روزهای

 

شومم به پایان رسیده اند.

 

 ایستادم ومنتظر ماندم که بی

 

درخواست،صدقات داده شود وثروت

 

 در همه سو بر خاک وخاشاک بگسترد.

 

ارابه در برابر من ایستاد.

 

نگاهت برمن افتاد و با لبخندی پیاده

 

شدی.

 

احساسکردم که سر انجام اقبال

 

زندگی ام به من رو آورده است.

 

آنگاه دستت را دراز کردی وگفتی:

 

((تو چه داری که به من بدهی؟))آه،

 

که چه مزاح شاهانه ای بود که دستت را

 

 برای گدایی به طرف بی نوایی دراز کنی!

 

مغشوش ومردد ماندم وپس به آرامی از

 

خورجینم ناچیزترین وکوچکترین دانه ذرت را

 

 برداشتم وبه تودادم.

 

چقدر حیرت کردم وقتی در پایان روز

 

خورجینم را بر زمین خالی کردم وناچیز ترین

 

 دانه ی کوچک طلا را بر پشته ای حقیر

 

یافتم!

 

به تلخی گریستم وآرزو کردم که کاش

 

 دل آن را داشتم تا همه چیزم را به تو

 

می دادم......

 

                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:58 PM  توسط حسین  | 

به نام او که بخشنده ومهربان است......

 

   شب وروز از پی هم میگذرند،من وخود

 

در پی آن چه آرام از هم دور میشویم

 

گویی در خلوت دل هر چه هست آرزوست

 

آرزویی به بلندای عرش و  به امید رسیدن به بی راهه ای که راهی برای رسیدن به آرزو ست.

 

راهی به بلندی عرش ،عریض وبه وسعت رحمتش طویل.

 

رحمتی که شاید خیلی از آن دور باشیم،ولی چه باک از طویلی راه.

 

می روم تا شاید کسی از نا منتهای آن صدایم زند ومرا همراهی کند.

 

ولی تنها من نیستم که صدای او را در این راه می شنوم بلکه همه همراه من این صدا را می شنوند

 

اما نه هرکس با گوش جان گمگشتگان بی راهه ی دنیا شب و روز گوشهایشان را برای شنیدن این ندا

 

تیز کرده اند تا کسی صدایشان زند...

 

به این امید که روزی مارا هم در این بی راهه ی دنیا صدا زنند...

 

                                                                                          ((از دوست عزیزم صادق))

                                                                                              

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:38 PM  توسط حسین  | 

17 سال گذشت!

خدای من!!!

 

17سال گذشت ...... 17سال گذشت ، 68فصل  ، 204ماه ، 6205روز...

 

خدای من سالها گذشت، از روزی که تو مرا آفریدی و به زمینت فرستادی

 

 تا من پی اختیارم تو را بیابم و برای تو زندگی کنم.

 

نمی دانم! چگونه ست؟

 

چگونه است که پس از همه ی این سالها هر چه کردم دیدی

 

 و هر چه بخشیدی

 

و عفو کردی...

 

 ندیدم؟

 

چگونه است که همچنان دوستم می داری و به محبت می خوانی ام؟

 

چگونه است که هرگز از تو نا امید نمی گردم؟

 

این چه رسمی است خدایا؟

 

خدای من آوای ملکوتی توست که مرا می خواند. تو مرا می خوانی که بخوانمت؟

 

این منم ، این منم خدای من ، با عشقی که هر سال بزرگ وبزرگ وبزرگتر می شود.

 

این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو...

 

پروردگارم بندگی ام را بپذیر،التماس مرا بشنو،بگذار هر روزم رویایی باشد باور کردنی،بگذار هر روزم

 

عشقی باشد دست یافتنی...

 

در هر لحظه لحظه ی زندگیم مرا در یاب...

 

و من امروز در پس همه ی این سالها زندگیم را از سر گرفته ام

 

 تا بار دیگر عشقت را در قلبم و روحت را در سراسر وجودم ((((بیابم))))....

 

خدای من نمی دانم تا به کی در این جسم زمینی خواهم زیست

 

 اما می دانم.....  می دانم که روحم همیشه و همیشه برای تو و عشقت خواهد زیست.....

 

پروردگار من در رسیدن به قله ی رفیع انسانیت

 

در کنارم نگهدارم باش و مرا حتی به قدر یک تنفس تهی از عشق مگردان...

 

بگذار هر روز زندگانیم تولدی باشد به سوی عشق و خوشبختی و زیبایی و....

 

                              

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:45 PM  توسط حسین  | 

دوست واقعی؟

...اگر در جایی گیر کردی و دیگر امیدی نبود

 

 بدون که یکی هست که هنوز دوستت داره

 

و تنهات نمی زاره

                                                (( خدا ))

 

                                                                                

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 5:14 PM  توسط حسین  | 

با من سخن بگو....

با

 

  من

 

     سخن

 

           بگو

 

 

...امروز صبح وقتی از خواب بر خاستی

 

تو را تماشا کردم وامید داشتم که با من حرف خواهی زد

 

فقط در چند کلمه ویا از من به خاطر چیز های خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد.

 

اما تو سر گرم پوشیدن لباس بودی.

 

هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی،می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به

 

من سلام کنی،اما تو خیلی سر گرم بودی.

 

زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی،فکر می کردم که

 

 می خواهی با من سخن بگویی،

 

اما تو به سوی تلفن دویدی وبا یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیز های بی اهمیت بگویی.

 

من با صبر وشکیبایی، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم وتو آن قدر مشغول بودی که هیچ چیز به من

 

نگفتی .

 

موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند،اما تو

 

 چنین کاری نکردی.

 

باز هم زمانی باقی است و امیدوارم که تو سر انجام با من حرف بزنی.

 

به خانه رفتی وبه نظر می رسید که کار های زیادی برای انجام دادن داری.

 

بعد از انجام چند کار، تلویزیون را روشن کرده و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی.

 

من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی.

 

هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای.

 

بعد از گفتن شب بخیر به خانواده،سریعا به سوی رختخواب رفتی وخوابیدی.

 

مهم نیست، شاید نمی دانستی که من همیشه آنجا با تو هستم .

 

من، بیش از آن که بدانی، صبر پیشه کردم، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران

 

صبور وشکیبا باشی.

 

من،به تو عشق می ورزم وهر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.

 

چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است!!!

 

بسیار خوب، تو یک بار دیگر از خواب بر خاستی  و من نیز یک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر

 

خواهم ماند.

 

به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی .

 

روز خوبی داشته باشی...

 

 

                                         دوست تو ، "خدا"

 

سلام به همه ی دوستان وهمراهان همیشگی

 

از این که توی این مدت منو تنها نذاشتین کمال تشکرو دارم

 

این متنو سالها پیش از مجله موفقیت خونده بودم .

 

برام  خیلی جالب بود . براتون نوشتم،شاید شماهم خوشتون بیاد...

                                                                                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 3:52 PM  توسط حسین  | 

چرا نگران بشیم؟

دو مورد در مورد نگران شدن وجود داره:

 

یا حا لتون خوبه!

 

 یا مریضید!

 

اگرسالم هستید که دیگه چیزی برای نگران شدن وجود ندارد ؛

 

اما اگر مریض هستید ، دو حالت دارد:

 

یا خوب میشین ،

 

 یا می میمیرین!

 

اگر خوب شدین که دلیلی برای ناراحتی باقی نمیمونه ؛

 

اما اگه مردین تنها دو حالت داره:

 

یا به بهشت می رین یا به جهنم.

 

اگر به بهشت برید که دیگه جای نگرانی نیست ؛

 

اما اگر به جهنم برین ، سرگرم دست دادن وحال واحوال کردن

 

با دوستان قدیمی تون میشین.

 

اون وقت دیگه برای نگران شدن وقت ندارین.

 

 

پس چرا نگران  باشین؟!

 

                             

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 1:14 PM  توسط حسین  |